خاطرهـ یا شاید همـ خط خطی های منـ


by : x-themes

از کجا شروع کنم نمی دانم! کمی از حاشیه های سفر بگویم. روز آخر که آن جا بودیم باران گرفته بود من هم از ساعت ده و ربع تا ساعت یازده و ربع که قرارمان بود داشتم بدو بدو میکردم؛ از نمایشگاه کتاب سمت این ور به صحن کوثر که آن ور بود. از آن جا به بیرون و دوباره تا صحن انقلاب و خلاصه کلی خیس شدم . بعد از وداع که به خانه رسیدیم، جوراب، کفش و شلوارم تا یک وجب بالاتر از مچ پایم خیس بود. من هم با آن تیپ کرم ، شلوار شکلاتی ام را در آوردم و شلوار سرمه ای (!) پایم کردم! بعلت تمام شدن جوراب هایم، جوراب مشکی پدرم را پایم کردم. مشکل خیس بودن کفش هایم هم با در آوردن کفش در ماشین حل شد. در راه برگشت به قدمگاه نیشابور رفتیم. من هم ناچار شدم دمپایی پدر گرامی را به پایم کنم. چادرم را هم در ماشین گذاشته بودم. آن جا فقط دعا کردم کسی من را نبیند. مانتو و روسری کرم با شلوار سرمه ای و دمپایی و جوراب مردانه! تنها مزیت آن جا قصر بادی اش بود که حسنی رفت و بازی کرد. و البته دستشویی که پدر و مادر گرامی رفتند. و گرنه نمی رفتیم بهتر بود! خلاصه این بود خاطره دوست نداشتنی قدمگاه!!!

راستی در آن جا من نصف مواقع یاد مدرسه می کردم. چون در یک مغازه کیک باباجون دید و داشتم ذوق مرگ می شدم! تازه پوست از اون آبنبات هایی که شکلک داشت و مدرسه می فروخت در کوچه افتاده بود. عکس دبل چاکلت های مدرسه را هم روی یک مغازه که هربار از جلویش رد می شدیم ، زده بودند. موقع های نماز هم می گفتم:« مامان! آخ جون دوباره میریم مدرسه، حاج آقا میاد. نماز می خونیم، چادر تا می کنم...» مامانم هم به نکته قابل توجهی اشاره کرد: « تو چرا وقتی از مدرسه میگی، هیچ وقت نمیگی درس؟! » من هم گفنم: « چون تو عید هم درس می خوندیم! »من که از هجده نوبتی که باید درس می خوندیم، چهار نوبت و نصفی اش را خوانده ام! البته نوبت های بعدی کم حجم تر است...

آن جا که داشتم شیمی می خواندم به بحث آلودگی هوا رسیدم. نوشته بود آلودگی هوا باعث بیماری های برونشیت، آسم و سرطان ریه یا موجب تشدید آن ها می شود. اول که نگاهم روی آسم خشک شده بود، بعد هم کلی فحش بار این آلودگی هوای بیشعور کردم! کاشکی هوا همیشه پاک باشه مثل دل مهربون شما...




†ɢα'§ : <-TagName->
برچسب:, |- مبهم -|

ϰ-†нêmê§